آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

جوجه های مامان

دو ماهگی آلا

گلی خانوم دو ماهگیت مبارک باشه مامانی.زمان چه زود میگذره دخترم.ماشالا خیلی تغییر کردی.خوشگلتر شدی خانومم. یه دو هفته ای هست شبا دیر میخوابی.تا دو یا سه نصفه شب بیدار میمونی.منم خیلی سختمه.طول روز استراحت ندارم.کار خونه که تمومی نداره.باید به آرش و خواسته هاشم برسم که متأسفانه خیلی وقت نمیکنم. شما طول روز خوبی،فقط نمیدونم چرا اینقد دیر بیداری.یعضی وقتا آرومی،بعضی وقتا سر و صدا میکنی،بعضی وقتام بیقراری میکنی.گاهی وقتا که آرومی من خوابم میبره.معمولا در طول شبم برای شیر خوردن بیدار نمیشی.منم که بیهوش میشم از خستگی.صبح از سر و صدات بیدار میشم و شیرت میدم.تا نزدیک ظهر میخوابیم.ولی شما یکی دو بار برای شیر خوردن بیدارم میکنی.دلم میخواد بیشتر بخو...
4 بهمن 1395

چله آلا

خانومی سلام.گل من امروز چهل روزه شدی.فدات بشم چقد زود گذشت.یکی دو ماه آخر بارداری همش میگفتم کی تموم میشه و دنیا بیای.حالا از موقه چند ماه میگذره. خانومی مثله همیشه بردمت خونه مامانم اینا و من مامانم حمومت کردیم.عافیتت باشه گل من.انشاالله صد و بیست سالگیت همزاه با سلامتی. مامانمم زحمت کشید و برات آش پخت.به چند تا از همسایه هاشونم دادیم. طفلی مامانم با این همه کار و زحمتی که داره،زحمت ما هم اضافه شده براش.از خدا میخوام بهش سلامتی و عاقبت بخیری کنه.ما هم قدردان زحمتاش باشیم و بتونیم گوشه ای از زحماتشو جبران کنیم. صبحم رفتیم مرکز بهداشت و قد و وزنتو انجام دادیم.ماشالا شدی پنج کیلو و دویست و پنجا گرم.قدت ماشالا شده بود پنجاه و شیش و نیم....
14 دی 1395

دندونای جدید

پسر نازم سلام.خوبی فدات؟الهی مامان به قربونت،این چند روز مریضی برات خیلی سخت گذشت.برای هممون خیلی سخت بود.انشاالله که دیگه هیچ وقت تو همچین شرایطی قرار نگیری. فدات چند روز قبل از مریضیت بود که متوجه شدم یه دندون آسیاب از بالا درآوردی.داشتم برات مسواک میزدم که دیدمش.فکر کنم تو بیمارستان بود که دیدم دو تا دندون آسیاب دیگه از پایین درآوردی. حالا دیگه بیست تا مروارید داری مامانی.الهی من فدای اون دندونای نیشت بشم که خیلی مشخص و بزرگه. ...
13 دی 1395

بستری آرش

آرش گلم سلا مامان.فدات تو ای چند وقته خیلی مریض شدی.تقریبا بعد از به دنیا اومدن آجی،همش سرما میخوردی.سه بار سرما خوردی.من اصلا استراحت نداشتم،همش دنبال دکتر بردن شما و آجی بودم.آخرای آذر بود که ادامه سرما خوردگیت شد اسهال،خوبم نمیشدی.اشتهاتم خیلی کم شد .به زور چیزی میخوردی.مامانم همش میگفت ببریمت دکتر،ولی بابایی از این همه دکتر رفتن خسته شده بود،قبول نکرد.شنبه بیست و هفت آذر خونه بابای بابایی بودیم.هر کاری کردیم غذا نخوردی.خیلی حال نداشتی.بعد از ظهر خوابیدی.شما که اصلا خودت نمیری بخوابی.غروب کمی ماست خوردی که همه رو بالا آوردی. جشن تولد دو سالگی محمد طاها بود،بابایی شما رو برد اورژانس،نذاشت منم باهاتون بیام.گفت شما برین ما هم میایم.یکی دو ...
13 دی 1395

یک ماهگیه آلا

دختر گلم سلام.عزیزم یک ماه از اومدنت به جمع خونوادمون میگذره. فدات ماشالا همه چیت خوبه.خیلی اذیت نمیکنی.تو این مدت فقط دو شب نذاشتی تا صبح بخوابیم.وقتیم بیداری بیقراری نداری.بعضی وقتا کاملا آرومی،بعضی وقتام سر و صدا میکنی.وقتی گشنت میشه صدای خاصی از خودت در میاری و همش سرتو تکون میدی و دهنتو رو به یه ور کج میکنی.حتی اگه تو خواب باشیم همینطوری،همش میخوای پشت دستتو بخوری! از بس بغلت نمیکنیم،(به خاطر داداش آرش) بغلت میکنیم آروم میشی و خوابت میبره.ولی بذاریمت زمین بیدار میشی. چون شبا دیر میخوابیم همش کمبود خواب دارم.صبح نمیتونم زود بیزار شم،سه تاییمون تا ظهر میخوابیم.همیش نهارمون میفته بعد از ظهر.بعدشم که باز خستمو حوصله شام پختن ندارم!ی...
4 دی 1395

بند ناف

سلام آلا جونم.خوبی مامان؟دیگه اسمت شد آلا.همونی که از اول انتخاب کردم. مامانی یکی دو روز بود نافت بیشترش خشک شده بود و یه ذرش مونده بود تا بیفته.امروز (پنجشنبه یازده آذر)به مامانم گفتم حمومت کنیم،دیگه هفت روزه شدی،گفت بذار نافش بیفته بعد.کمی پیش (ساعت دوازده و نیم اینای شب)دیدم که نافت افتاده.مبارکت باشه مامان. شما زودتر از داداشی نافتو انداختی.آرشی یازده روزه بود که نافش افتاد.فردا میبریمت حموم دیگه دختر نازم. داداشیم چند روزه سرما خورده حسابی صداش عوض شده.خیلیم میاد سمت شما.همش میگه آجیو دوس دارم و میبوستت. قربون هر دوتون برم من.   ...
12 آذر 1395

من دوباره مادر شدم

سلام گل پسرم.امروز پنجشنبه،چهارم آذر ماه آجی کوچولو به جمع خونوادمون اضافه شد.با وزن سه کیلو و صد و بیست گرم.(که بیست گرم از شما سبکتر بود).دور سر سی و چهار،و قد پنجاه و دو ساعت.تو بیمارستان دولتیه حضرت معصومه. خواهر کوچولوت هم مثله شما زودتر از موعد اومد.البته این دفعه هم دخالتهای دکتر باعث زودتر به دنیا اومدنش شد.مثله شما. سن بارداریم سی و هشت هفته و چها روز بود. آجی کوچولو مثله شما موقع اذان ظهر،ساعت دوازده و پونزده دقیقه به روش طبیعی به دنیا اومد.البته فکر میکنم اذان تموم شده بود. هنوز اسم قطعی برای آجی انتخاب نکردیم.من از اول اسم آلا رو انتخاب کردم.همه هم به این اسم عادت کردیم.ولی چند روز پیش اسم آتوسا رو هم پیشنهاد دادم که شما ...
4 آذر 1395